دیدم در آن کویر درختی غریب را
محرو از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای ٬
بی برگ و بار ٬ زیر نفس های آفتاب
در التهاب ٬
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب.
ابری رسید ٬
ـ چهر ِ درخت از شعف شکفت .
دلشاد گشت و گفت :
« ای ابر ٬ ای بشارت باران !
« آیا دل سیاه تو از آن من بسوخت ؟
غرید تیره ابر ٬
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت!
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 توسط مهسا | لينك ثابت |
محرو از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای ٬
بی برگ و بار ٬ زیر نفس های آفتاب
در التهاب ٬
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب.
ابری رسید ٬
ـ چهر ِ درخت از شعف شکفت .
دلشاد گشت و گفت :
« ای ابر ٬ ای بشارت باران !
« آیا دل سیاه تو از آن من بسوخت ؟
غرید تیره ابر ٬
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت!
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 توسط مهسا | لينك ثابت |


