تبليغاتX
من اعدامیم
من اعدامیم
قراره آزاده باشیم وآزاد بنویسیم.تا پله های دار.زندانبان داد می زنه که اینقدر فکر نکن سرم رفت.

واقعا جالبه. زندگي رو ميگم .ميدونم كه ميدونستي. اما بازم گفتم.
بالاخره  بايد از يه جايي شروع میشد.تو دفتر خاطراتتم نوشتی؟ خوبه.
بلاگ خوبي بود حيف كه نامردا هكش كردن.
واقعا عاشق شده بودي؟ الان چي؟ الانم هستي؟ در اينده هم هخواهي بود؟
يه روز اگه فرصت شد مفصل جريان عاشق شدنمو برات تعريف ميكنم. نه از سر اخلاقاي بد دخترونه از اينكه بهت بگم عميق ترين عشقهام ناپايدارند و خيلي زود فراموش ميشن.
                             
                                         روزگار با خاطراتش ميميرد

اين جمله رو امروز ظهر پشت يه سوزو ليت غراظه ديدم و خوندم.ياد تو افتادم .ياد خود خودم افتادم.ياد اين بلاگ افتادم.ياد اون روزايي كه ميفهميدم داري خراب عشق و دوست داشتن ميشي اما كاري از دستم بر نمي يومد .
اگرم ميمود كاري نمي كردم.يه حس دخترونه كه سيرموني نداره.همه مال تو تنها باشن و تو تو مال همه.
نميدونم اون پست قبليو خوندي يا نه؟
هزار بار اونو براي سه چهار هزار نفر تعريف كردن و حس ترحم و دلسوزي همشونو وادار به تسليم كردم.
ديگه برام تازگي نداشت. خشته كننده شده بود.
به هر حال.دوس داشتي از كجا شروع بشه؟


نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384 توسط مهسا | لينك ثابت |
:: عناوين آخرين مطالب ارسالي
» خودت بودی
»
» عنوان ندارد
»
»
»
» سادگی
» کاش چی؟
» کاش زودتر بگی...
» از كجا؟
»
»
» یکی بود
» 123
»
»
»
»
» انقلاب
»
» ننویسم.
» تا لیلی نمیرد
» وقت گذشت.
» تا وقت هست
» تولدت مبارک
» از به
» هستی؟
» هستم
»
» شیخ ما می گفت: