دیوار حاشا بلند است....از طرف تو یا من.با تو هستم یا من.شاید می ترسیدم که از دستت بدهم ولی خودت خواستی.تقصیر خودت شد.دیوار حاشا بلند است.تو از مرگ نمی ترسی .آن روز را می بینم که به التماس افتادی.تو از ترس التماس می کنی.خودت خواستی.خودت را به دیوار می کوبی.تختت را سق می زنی.دلت چه می خواهد.فردا را روزه می گیرم.غذایم برای تو.اگر شیخ از من پرسید از برای که گرسنگی را به جان خریدی .می گویم.هوای نفس را می کشم.من نمی خواهم تو این متن را بخوانی.آتشش بزن .برای تو می رقصد .خوب می رقصم.چند روزی است به چند دلبر دل باخته ام.توبه می کنم.راضی شدی.می دانی همه تقصیر توست.دختران دانشگاه می گویند چرا به ما نگاه نمی کنی.فکر می کنند از آنها می ترسم.نمی دانند که اگر ارزششان به بدنشان ختم نمی شد ...
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
دیوار حاشا بلند است. این ها را به تو(چه زود صمیمی شدم) می گویم که چه.تو خودت زهر هلاهلی .راستی چرا نمی گویی چشمانت چه رنگی است.می ترسی.دروغگو.
از همه چیز نوشتیم.از همه چیز ننوشتیم
می گویند لیلی های این سرزمین زودتر از مجنون ها می میرند.
لطفن سریعتر: قاضی دستور داده است که متهم تاریخ اعدام را خودش معین کند...
تا لیلی نمیرد ...مجنونی نیست دنیا را.
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |


