احساس می کنم باید ننویسم. نمی نویسم.
اصلن تو هم نگاه نکن.
@@@
می گویم: هر چه دلت می خواهد بگو .
می گوید: دلم هیچ نمی خواهد جز آنکه سیر شود.
می گویم: من روزه می گیرم تا تو سیر شوی.
می گوید:تو به شخصیت من توهین کردی.
@@@
می گوید:یک اعدامی را تهدید به مرگ نمی کنند.
می گویم:همه از مرگ می ترسند.حتی تو.آن روز می رسد که از ترس مرگ التماس می کنی.
می گوید:من از یک پسر التماس کنم؟
می گویم:به من نه.تو مگر اعدامی نبودی.
می گوید:تو فکر کردی کی هستی.
می گویم: خب این یک بازی بود.تو اعدامی بودی ومن زندانبان.
می گوید:نه تو گفتی من از تو التماس کردم.
می گویم:منظور من این نبود.من با تو نبودم.
می گوید:پس با عمه جانت بودی.
@@@
می گویم من دختران دانشگاه را نگاه نمی کنم.
می گوید:تقصیر من است.
می گویم:نه.اصلن مقصودم این نبود.
می گوید:هان.پس چی.مثلن می خواستی بگویی من باعث شدم.تواز آنها دور بیفتی.
می گویم:نه.من به هیچ دختری نگاه نمی کنم.حتی تو.
می گوید:بورو خودت را مسخره کن.
@@@
می گویم: مالکوم ایکس می گوید زن ها فقط دوست دارند از آنها تعریف شود.
می گوید:من احتیاجی به تعریف ندارم.
می گویم:من هنوز نمیدانم چرا اینقدر عصبانی هستی.منظورم این نبود.
می گوید: مگر جایی برای عصبانیت هم گذاشتی.
می گویم: خب بگذار فکر کنم تو مرا به رگبار بستی.
می گوید: من دروغ گو هستم؟
می گویم: من با خودم بودم.
می گوید:نه تو با من بودی.
می گویم: بگذار درستش کنم.
می گوید: درست شدنی نیست.
می گوید :تمام بدون خداحافظی.
@@@
شاید شب بود.نفت بود.گازوئیل بود.پسر بود.نبود. می دونم که ناراحت شدی.
ولی نمی خواستم به شخصیتت توهین کنم.قسم می خورم.شایدم زیاده روی کردم.اگه ناراحت شدی ببخش.خیلی اذیتت کردم بازم ببخش.
اگه تو بخوای این آخرین مطلبم تو این بلاگه.(من نمی خوام)
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 توسط M.H | لينك
ثابت |