امروز قبرستون بودم.
تو قبرستون یک کانتینر سفید بود.
ته کانتیر یه میز کامیپوتر بود با کامپیو ترش.
بعد از اون قفسه نوارها بود.
بعد از نوار ها کتابها بود
بعد از کتابها سر سوئیچی های اما م ها بود.
بعد از اونها پلاک بود.
بعد از اونها چپی بود .
بعد از اونها در ورودی بود که پوستر بزرگ تو رو چسبونده بودن.
سلام کردم اما جواب ندادی.
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 توسط مهسا | لينك
ثابت |
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محرو از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای ٬
بی برگ و بار ٬ زیر نفس های آفتاب
در التهاب ٬
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب.
ابری رسید ٬
ـ
چهر ِ درخت از شعف شکفت .
دلشاد گشت و گفت :
« ای ابر ٬ ای بشارت باران !
« آیا دل سیاه تو از آن من بسوخت ؟
غرید تیره ابر ٬
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت!
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 توسط مهسا | لينك
ثابت |
نمی فهمم ۱۰۰٪ :تمام عواطف و احساسات نسبت به تو از ناحیه ای ناشناخته می آید.
۱.خداوند انسانها را گاهی عجیب در تقدیر هم جای می دهد.
۲.هیچ کس در اینجا مسئول دیگری نیست .
۳.وقتی سهمی در تولد نداشتم آن تولد من نیس .مرگی را نیز که تمایلی به آن ندارم مرگ من نیست.
۴. تغییر قانون طبیعت است.علم معتقد است که طبیعت همه کار را میکند.
۵.طبیعت آب را میتوان به عنوان استعداد قبول اشکال بی پایان توصیف کرد.
۶.هیچ کس در این دنیا مگر دیوانه ادعا نمی کند که بی گناه است.اداعای داشتن عقل دلیل بر حماقت است.
۷.زنده بودن برای مردن.
۸.موقعی که عشق میخواد ترکت کنه تازه میفهمی که چقدر وحشی بوده.
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 توسط مهسا | لينك
ثابت |
نمی گم سال نو مبارک .
نمی گم عید مبارک .
نمی گم نورزت پیروز.
می گم موقعی عید که مشکل اقتصادی وجود نداشته باشه.
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385 توسط مهسا | لينك
ثابت |
واقعا جالب و آموزنده بود. خدا قوت.استفادهبردیم حاج آقا.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 توسط مهسا | لينك
ثابت |
از موقعی که بسم.. اینجا رو کلنگ زدیم مطمئنن قشنگ ترین پستت ٬پست قبلیت بود.قبلیا انقدر پیچ تو پیچ و تو در تو و شخصی بود که اکثر اوقات توش گم می شدم.
((تو هم ))
دوبار خوندمش و دوبار معنیش کردم بدون که متوجه بشم.
یه با به معنی شما هم و یه بار دیگه یه مه غلیظ.
اره منم تو مه غلیظ و نمناک و همین طور پیش میرم راستی خیلی خوب کاری کردی که وقت رو برای نوشت یه متن قشنگ هدر ندادی.
یه متن قشنگ از ته دل میاد بالا نه از ته کلمات قشنگ گندیده که تنها بوی پلاستیک میدن.
(........بزار قشنگ ننویسم)اینجا شو خندم گرفت .همچین نقش بازی کردی که ایهاالناس فکر میکنن با تفنگ بالای سرت ایستادم.
هنوز کتاب یو که معرفی کردی نخوندم .همون که گفتی شخصیتهاش اسیرت میکنن.اسمش چی بود؟
چی و زودتر بگم؟
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 توسط مهسا | لينك
ثابت |
واقعا جالبه. زندگي رو ميگم .ميدونم كه ميدونستي. اما بازم گفتم.
بالاخره بايد از يه جايي شروع میشد.تو دفتر خاطراتتم نوشتی؟ خوبه.
بلاگ خوبي بود حيف كه نامردا هكش كردن.
واقعا عاشق شده بودي؟ الان چي؟ الانم هستي؟ در اينده هم هخواهي بود؟
يه روز اگه فرصت شد مفصل جريان عاشق شدنمو برات تعريف ميكنم. نه از سر اخلاقاي بد دخترونه از اينكه بهت بگم عميق ترين عشقهام ناپايدارند و خيلي زود فراموش ميشن.
روزگار با خاطراتش ميميرد
اين جمله رو امروز ظهر پشت يه سوزو ليت غراظه ديدم و خوندم.ياد تو افتادم .ياد خود خودم افتادم.ياد اين بلاگ افتادم.ياد اون روزايي كه ميفهميدم داري خراب عشق و دوست داشتن ميشي اما كاري از دستم بر نمي يومد .
اگرم ميمود كاري نمي كردم.يه حس دخترونه كه سيرموني نداره.همه مال تو تنها باشن و تو تو مال همه.
نميدونم اون پست قبليو خوندي يا نه؟
هزار بار اونو براي سه چهار هزار نفر تعريف كردن و حس ترحم و دلسوزي همشونو وادار به تسليم كردم.
ديگه برام تازگي نداشت. خشته كننده شده بود.
به هر حال.دوس داشتي از كجا شروع بشه؟
نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384 توسط مهسا | لينك
ثابت |
دیگه از معنی کردن حرفات خسته شدم.نمیدونم.نمی فهمم
نمی فهمم چجوری مینویسی . مغزم تعطیل شده. هر روز ش عزای عمومی .
اما ای دریغ ٬ آگه از درد دلم زان عشق جان فرسا نبود.نبود نبود.
شاید دیگه دختره ننویسه!
یه دستوره برا ننوشتن ؟ یا یه حدس ساده؟
نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384 توسط مهسا | لينك
ثابت |
۱
۲
۳ سال پیش بود .
پس تو داشتی مسابقه میدادی و من خبر نداشتم.
درس یک/
مستر هادی عاشقی برد و باخت نداره.
درس دو /
اگرم داشته باشه اونی که باختس برندس چون مونده و هنوز عاشق ِ.
درس سه /
اونی که برده در اصل بازندس. شروع.
یادم میخواستی باهاش برخورد کنی. اولش با خودم گفتم حق داری شاید تقصیر از من و لودگی از من بوده.اما بود واقعا؟
نمی دونم شاید ام بوده.
شایدم تقصیر از تو و سادگیت بوده.من تورو به عنوان یه دوست نمی گم خیلی خوب چون مطمئنن پرو میشی و باز دچار توهم ٬ انتخاب کردم.
آگر باختی تقسیر من نبوده. من دودرت نکردم . من همونی بودم که بودم.تو عوض شدی.برنده شدی.
ادامه دارد...
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384 توسط مهسا | لينك
ثابت |
برگشتنم اشتباه بود.رد رفته رو کسی دیگه نمی گیره.خداحافظ
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384 توسط مهسا | لينك
ثابت |
قلمتو قلاف کن پیرمرد. تنها باش . تنها بنویس. تنها ادامه بده. اما یه نفر دیگه ام هر از گاهی ...
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 توسط مهسا | لينك
ثابت |
:: عناوين آخرين مطالب ارسالي