یه پسر.یه دختر.یه روز تو کوچه های اینترنت پسره دختره رو دید.ولی نه سنت ایجاب می کرد همدیگر را نبینند.آخه اونجا هیچ کس کسی رو نمی دید.نه ندید صداشو شنید.صدا کن مرا صدای تو خوب است.ولی نه سنت ایجاب می کرد.صدای هم دیگر را نشنوند.آخه اونجا هیچ کس صدای کسی رو نمی شنید.ودختری که صدا ندارد و تصویر ندارد.پری...حالا مهم نیست.پسره فکر کرد عاشق شده .آخه عشق تو مرام اونا یه جوری بود.اونا عاشق کسی نمی شدند.فقط دنبال یک احساس بودند.تشنه ی عاشقیت.از اونا که هیچ وقت پر نمی شه.می گویند حتی بعضی وخت ها برای رسیدن به اون باید از جان گذشت.و به بهایی جز خون نمی دهند.وگرنه آدمها مهم نبودند.و دختره آدم بود.و پسره آدم بود.نمی خواست اذیت بشه. ولی خدا هست.وخدا بود.پسره یه روز تو چاله کلمات مسنجر غرق می شد.ویه روز اینکه دختره خوشگله یا نه.خب آدم بود.توهم توهم توهم.ولی نباید آدم می موند.پسره عوض شد.دید نمی تونه به هیچ کس فکر کنه.حتی کسی را که نمی دید ونمی شنید.می ترسید پای هواجس نفس وسط باشه.اصلن پسره دیوونه شد.آره پسره باخت.و دختره خوب بود.
شاید دیگه دختره ننویسه پس ...
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 توسط M.H | لينك ثابت |


