تبليغاتX
من اعدامیم
من اعدامیم
قراره آزاده باشیم وآزاد بنویسیم.تا پله های دار.زندانبان داد می زنه که اینقدر فکر نکن سرم رفت.
سال ۱۳۵۷

آیت الله خمینی وارد تهران شدند.خیابان ها پر است از مردمی که دیگر خواستار حکومت پهلوی نیستند.دیروز مردم به زندان قصر حمله کردند.وتمامی زندانی ها را فرار دادند.این قضیه در شهر های مختلف نیز به وقوع پیوسته است.تقریبن تمام زندانیان کشور از زندان گریخته اند(رادیو را خاموش می کنم)راست می گویی به یک فونت نمی شود دل بست.نمی دانم چرا مردم برای آزادی تو نمی آیند.اگر خواستی به خانواده ات بگویم بیایند تو را از زندان نجات دهند.حتا اگر قاتل باشی.

خب پسر ها رو که می شناسی می خوان از هر کشکی عاشقیت درست کنند.بگو کی بود خودم برخورد کنم باهاش.

بدون هیچ قصد  و قرض این شعرو می نویسم به خدا فقط قشنگ بود تو ه ازش لذت ببر

عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آيم
تا آخر راه
و هيچ نمی‌پرسم  از تو
هرگز.

عاشقم باشی می‌ميرم
يا عاشقم نباشی؟

اين که عاشقی نيست
اين ‌که شاعری نيست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

 با تو عاشقی کنم
يا زندگی؟

در بوی نارنجی پيرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و  دنبال دست‌هات می‌گردم
در جيب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خيابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهايی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم
يا بميرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟


بی تو زندگی کنم
يا بگردم؟

همين که باشی
همين که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آويزم به شانه‌ی تو.



با تو بميرم
يا بخندم؟

امشب اسبت را می‌دزدم
رام می‌شوم
آرام
مبهوت عاشقی کردنت
. 

با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
 

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نيستی
تباه شوم.

بی تو
اول و آخر کجاست؟

واژه‌ها را نفرين می‌کنم

و آه می‌کشم
در آينه‌ی مه‌آلود
پر از تو می‌شوم

بی چتر.

من
بی تو
يعنی چی؟

غمگين که باشی
فرو می‌ريزم
مثل اشک.
نه مثل ديوار شهر
که هر کس چيزی بر آن
به يادگار نوشته است. 

تو بيش‌تر منی
يا من تو؟

در آغوشت

ورد می‌خوانم زير لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگويی:
جان دلم!

 


نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
من که حرفی از دوست داشتن نزدم.
فقط دو تا دوست بودیم.حرف دیکه ای وسط نبود.
من اون نوشتتو خوندم اما اشتباه .اینجا معنیش کردی و من شدم احساس گناه از یک کار اشتباه.
اشتباه برداشت کردم.خسته بودم و پراز فکر.مخم کار نمی کرد.ببخشید.
نمی تونستم ربطشون بدم بهم دیگه.هزار بار گفتم درست حرف بزن.
تویی که باید منو ببخشی. ناراحتم. غم دارم. بغض دارم از اینکه تو اینجوری شدی.از اینکه دچار این احساس شدی.جایی شو بهت دروغ نگفتم هیچ جا شو.
هزار و یه دلیل هم برا اینکه نمی شه ندارم.فقط دوتاست.
از اولشم گفتم.از اولشم بلاگ قبلی رو خونده بودی.هزار جا هم با ایما و اشاره حالیت کردم.اما ...
دلم میخواست اینجا هی بنویسیم و بنویسیم .از همه چیز و همه جا...
اما تو با این وضع ...
آخه به چی دل خوش کردی به یه فونت؟
به یه نفر که از اولش داره می ناله و زار می زنه.
به یه نفر که نمی دونی کیه؟ فقط یه فونت؟
 در گیر و دار بودنم در گیر با تو بودنم
فکر کنم هر چی زودتر بکنی بهتر باشه! نه؟
باور کن که من فقط یه اعدامیم .


نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |

احساس می کنم باید ننویسم. نمی نویسم.

اصلن تو هم نگاه نکن.

                                       

                             @@@

می گویم: هر چه دلت می خواهد بگو .

می گوید: دلم هیچ نمی خواهد جز آنکه سیر شود.

می گویم: من روزه می گیرم تا تو سیر شوی.

می گوید:تو به شخصیت من توهین کردی.

 

                          @@@

می گوید:یک اعدامی را تهدید به مرگ نمی کنند.

می گویم:همه از مرگ می ترسند.حتی تو.آن روز می رسد که از ترس مرگ التماس می کنی.

می گوید:من از یک پسر التماس کنم؟

می گویم:به من نه.تو مگر اعدامی نبودی.

می گوید:تو فکر کردی کی هستی.

می گویم: خب این یک بازی بود.تو اعدامی بودی ومن زندانبان.

می گوید:نه تو گفتی من از تو التماس کردم.

می گویم:منظور من این نبود.من با تو نبودم.

می گوید:پس با عمه جانت بودی.

 

                     @@@

می گویم من دختران دانشگاه را نگاه نمی کنم.

می گوید:تقصیر من است.

می گویم:نه.اصلن مقصودم این نبود.

می گوید:هان.پس چی.مثلن می خواستی بگویی من باعث شدم.تواز آنها دور بیفتی.

می گویم:نه.من به هیچ دختری نگاه نمی کنم.حتی تو.

می گوید:بورو خودت را مسخره کن.

 

                    @@@

می گویم: مالکوم ایکس می گوید زن ها فقط دوست دارند از آنها تعریف شود.

می گوید:من احتیاجی به تعریف ندارم.

می گویم:من هنوز نمیدانم چرا اینقدر عصبانی هستی.منظورم این نبود.

می گوید: مگر جایی برای عصبانیت هم گذاشتی.

می گویم: خب بگذار فکر کنم تو مرا به رگبار بستی.

می گوید: من دروغ گو هستم؟

می گویم: من با خودم  بودم.

می گوید:نه تو با من بودی.

می گویم: بگذار درستش کنم.

می گوید: درست شدنی نیست.

می گوید :تمام بدون خداحافظی.

               @@@

شاید شب بود.نفت بود.گازوئیل بود.پسر بود.نبود. می دونم که ناراحت شدی.

ولی نمی خواستم به شخصیتت توهین کنم.قسم می خورم.شایدم زیاده روی کردم.اگه ناراحت شدی ببخش.خیلی اذیتت کردم بازم ببخش.

اگه تو بخوای این آخرین مطلبم تو این بلاگه.(من نمی خوام)


نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
دیوار حاشا بلند است....از طرف تو یا من.با تو هستم یا من.شاید می ترسیدم که از دستت بدهم ولی  خودت خواستی.تقصیر خودت شد.دیوار حاشا بلند است.تو از مرگ نمی ترسی .آن روز را می بینم که به التماس افتادی.تو از ترس التماس می کنی.خودت خواستی.خودت را به دیوار می کوبی.تختت را سق می زنی.دلت چه می خواهد.فردا را روزه می گیرم.غذایم برای تو.اگر شیخ از من پرسید از برای که گرسنگی را به جان خریدی .می گویم.هوای نفس را می کشم.من نمی خواهم تو این متن را بخوانی.آتشش  بزن .برای تو می رقصد .خوب می رقصم.چند روزی است به چند دلبر دل باخته ام.توبه می کنم.راضی شدی.می دانی همه تقصیر توست.دختران دانشگاه می گویند چرا به ما نگاه نمی کنی.فکر می کنند از آنها می ترسم.نمی دانند که اگر ارزششان به بدنشان ختم نمی شد ...

دیوار حاشا بلند است. این ها را به تو(چه زود صمیمی شدم) می گویم که چه.تو خودت زهر هلاهلی .راستی چرا نمی گویی چشمانت چه رنگی است.می ترسی.دروغگو.

از همه چیز نوشتیم.از همه چیز ننوشتیم

می گویند لیلی های این سرزمین زودتر از مجنون ها می میرند.

لطفن سریعتر: قاضی دستور داده است که متهم تاریخ اعدام را خودش معین کند...

تا لیلی نمیرد ...مجنونی نیست دنیا را.


نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
جوابت را پیش تر از این داده بودم.

وقت همیشه هست. زمان اما نه.

دلم چیزی زیادی نمی خواهد.همین که گشنگی را مزه مزه نکند کفایت می کند.

قرار شد اینجا از همه چیز بنویسیم و تنها از همه  چیز ننوشتیم.

هیچ وقت یک اعدامی را تهدید به مرگ نمی کنند.


نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |

دست شما درد نکنه/ چه را زحمت کشیدی /چرا اینقدر...

 

شما هم که شیخ دارید.حالا شیخ ما زیادی بود...

 

شاید ندیدم.ولی حرف هایم بی پاسخ ماند...

 

نه،این پنجره پرده می خواهد

نه این دل، دیوار

من همان روز اول که از دل نیت کردی...

اقتدا کردم...

دور را نزدیک کن

نزدیک را دور

یک پنجره ،بی تابی من و بی نشانی تو بس!

تا وقت هست بگو دلت چه می خواهد...


نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
هدیه من به تو فال حافظ:

به آب روشن می عارفی طهارت کرد

علی الصباح که میخانه را زیارت کرد.

همین که ساغر زرین خور نهان

گردید هلال عید بدور قدح اشارت کرد.

خوشا نماز و نیاز کسی که از سردرد

به آب دیده و خون جگر طهارت کرد

اما خواجه که بودش سر نماز دراز

بخون دختر رز خرقه را قصارت کرد

دلم ز حلقه زلفش به جان خرید آشفت

چه سود دید ندادنم که این تجارت کرد

اگر امام جماعت طلب کند امروز

 خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد

----------------------------------------------------

صبح هنگام وضو بگیر و خودت را از کدورت ها پاک کن و به عبادت مشغول شو تا از این عبادت خالصانه فیض ببری و دلت گرفتار و اسیر عشق حق شود و در آن هنگام است که از آلودگی های دنیوی پاک میشوی و عزیز می گردی .

 


نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |

شیخ ما اصلن برای حرافی آمده ست.

شیخ ما اصلن نیامده ست.

شیخ ما اصلن مرده ست.

 

می گویم تنهاییم را بشکنم. مگه تخم مرغه؟ دانه ای چند؟ شانه ای چند؟

 از قبر مرا خواندی . نمی دانی کجا بودم.

انگار کن تخم مرغ های عاشقیت  درون جمجمه ام شکسته ست.

چه فایده .یا من کم آوردم.یا او کم آوردم.

(خسته شدی از انتظار ابراز نکردنم)

 

یادت باشد که گفته بودم (ی) این راه پر از خرسنگ است.اگر قوزک پایت را خرچنگی می کنم.اگر زبانم را مین گذاری می کنم.

نرنج که این از دوری راه نیست. از سختی من است.

نرنج که به هزار اشارت می گویم.گوش کن ، رک نگفته ام.

نرنج که بعد از رنج می گویم.

 نرنج که با قنج می گویم.

من با خنج می گویم.

 

روز تولدم را به من تبریک می گویم(4آذر)

از من . به او.

ازبه.

من او.

راستی نگفتی چشانت چه رنگی ست.

 

از طرف (از )برای (به).

گفته بودی فقط یک بار بگویم دوستت دارم.

من هم به کوه گفتم دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم. دوستت دارم.دوستت دارم.

(عجب شعرایی پیدا می شوند)

 

راستی همه می گویند مونمی زنم با او. تو به که شبیهی.


نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
نمی دانم شیخ شما جز گفتن وحرف زدن عمل کردن را به شما نیاموخت؟
کجای حرفایم لفافه داشت؟ کجایش را روتوش کرده بودم؟
از اول همین بودم که در آخر هستم!
از قبل مرا خوانده بودی جایی برای زیر ملافه ای نداشتم.
هم می گویند همه می گویند.. همه به تکرار مکرر بار می گویند، همه همیشه می گویند.تو چه می گویی؟
تا لا عاشق شده ای یا نه؟
می توانی نور ماه رو تو مشتات لمس کنی.
حرفهایتت را طوری زده ای که تنها خودت مزه اش را چشیده ای.
تو ادعای دل لرزیدن و تقسیم تنهاییت میکنی.بیخبر از اینکه تنهاییت سهم اندکی نیست و از آنطرف از گفتن جمله ای حالت بهم میخورد.
عزیزم دلت نلرزیده است تنهاییت لرزیده است.
دل بستن به هر ناشناخته ای اشتباه محض دوم توست.
احساس دلبستگی و دل لرزه گرفتن تنها نیاز والای آدمی به جفت بودن را می رساند.نیازت را به درستی پاسخ ده.
جفت را جفت زدن تنها اول از همه شرایط مقدور می کند که من فاقد آن هستم و دوم عقل و بصیرت بسیار که بالهای کفتر جلد بام خود را یکی یکی بشمارد و بشناسد.
دلبسته ای به که؟
اول از همه تکلیفت را با تنهاییت و دلت روشن کن.
من آز اول همان بودم که درآخر هستم.
جایی برای جا گذاشتن نداشتم و ندارم.
هفت تیر یا شریعتی یا هر جایی که خاک نام دارد.فرقی نمی کند .مهم این است که چگونه دیده شود!با اشک یا بدون اشک؟
عشق با دلدادگی و ترس از تنهایی و ارتباط نداشتن با جنس مخالف فرق دارد.

پشت ماشین قرازه ای نوشته بود:
 از عشق تو لیلی منم شدم جوجه تریلی

عشق معنایش وسع تر از آن است.
کاش هرگز آن روز به تو سلام نمی کردم.
(حسین پناهی)
قانون  را دوست دارم ولی از پاسبانها می ترسم.
کودکان را دوست دارم ولی از آمینه میترسم.
سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم.
این چنین می گذرد روز و زوزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.
عشق را دوست دارم ولی از  زنها می ترسم.
من می ترسم پس هستم.


نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
شیخ ما می گفت: در راه شیری ماهی سرخ شده بگیر...................

شیخ ما می گفت: دریا را شخم بزن...........................

شیخ ما می گفت: به تمساح ها سخن گفتن بیاموز......

نمی دانم .چرا شیخ ما نگفت  بدون لفافه حرافی نکن..............

شاید شیخ ما یکی از شیوخ بود.............

نمی دانم............

اما باور کن تنهاییم را تا به حال با کسی تقسیم نکردم.................................

حتا با آن دخترک که آخرین نگاهش مصادف شد...............

با وفات یک جوانک آرام که دیگر حاضر نشد محاسنش.........

را بزند شاید این ریش ها ریش درون بود......

یا ایراد از ریشه بود.......................................................

باز هم شیخ ما داد زد.

 رک و راست.......................

با اینکه حیلتی زدم که تیرش به تیرم خورد(متن ماقبل).

ولی رک راست .

همه می گویند حرف هایت ملافه دارد.......................

اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی.................

باز هم کلک زدم .نقطه.سر خط...

باور کن که من حرفم را زده ام.شاید تو نشنیدی.نه من نشنیدم.....

وسلام.بدون گریه های میدان هفت تیر.وگریه های خیابان شریعتی............

به جز تو هیچ دلیلی نداشت مردن من/دلم امشب به عشقت(عشق طبیبی است مسیحا نفس/حالم از این حرف بهم می خورد) افتخاری مرد..

مردم.

من زودتر از تو لرزیدم.دل لرز گرفتم.

من هستم .پس هستم.من با تو هستم.اینجا.همینجا...

تو ...

تو...

تو...

تو ...

تو...

تو...

تو...

چطور.

کاش میدانستم چشمانت چه رنگی ست.


نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
سر خط :

هر چه بشکند از قیمت می افتد الا دل که هر چه بشکند قیمتی تر می شود.
قرار مون سر جاش هست (بدون سانسور)
خدا؟  
چی شده یاد خدا افتادی؟

من از یک شکست عاشقانه بر میگردم.

تو آن قصه دو ماهی را باور داری؟

خدا بود یا نبود ؟

هست یا نیست؟

سرانجام مثل همیشه ...

انگار که از آتشفشان عشق سر زده است.

جواب سئوال مو ندادی؟همون طور که جواب سلام مو ندادی.


نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |

شیخ ما می گفت: به  جز خدا به هیچ دل مبند. دل فقط ویلای خداست.

و ما از همان تاتی تاتی زندگی به همه چی پا دادیم . به جز خدا .

 

خدا همان حلقه گمشده بود.خدا همان فردین بود.خدا همان کیشلاوسکی بود.خدا همان بوروسلی بود.خدا همان تختی بود.خدا همان شهید همت بود.خدا همان سوباسا بود.اصلا خدا لات بود.

ولی خدا نبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

خدا نبود.

خدا نبود.

خدانبود.

(اسلوموشن):خخخخخددددددددااااااااااااااا نننننننننبببببببببووووووودددددد

 

 

قرار بود بدون سانسور حرف بزنیم. نه .

 

وقتی بحث دل ودلدادگی میون میاد.دلم می لرزه.

 

شیخ ما می گفت:تنها بنایی که اگه بلرزه محکم تر می شه دله.

 

 

نقطه؟


نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |
:: عناوين آخرين مطالب ارسالي
» خودت بودی
»
» عنوان ندارد
»
»
»
» سادگی
» کاش چی؟
» کاش زودتر بگی...
» از كجا؟
»
»
» یکی بود
» 123
»
»
»
»
» انقلاب
»
» ننویسم.
» تا لیلی نمیرد
» وقت گذشت.
» تا وقت هست
» تولدت مبارک
» از به
» هستی؟
» هستم
»
» شیخ ما می گفت: