آیت الله خمینی وارد تهران شدند.خیابان ها پر است از مردمی که دیگر خواستار حکومت پهلوی نیستند.دیروز مردم به زندان قصر حمله کردند.وتمامی زندانی ها را فرار دادند.این قضیه در شهر های مختلف نیز به وقوع پیوسته است.تقریبن تمام زندانیان کشور از زندان گریخته اند(رادیو را خاموش می کنم)راست می گویی به یک فونت نمی شود دل بست.نمی دانم چرا مردم برای آزادی تو نمی آیند.اگر خواستی به خانواده ات بگویم بیایند تو را از زندان نجات دهند.حتا اگر قاتل باشی.
خب پسر ها رو که می شناسی می خوان از هر کشکی عاشقیت درست کنند.بگو کی بود خودم برخورد کنم باهاش.
بدون هیچ قصد و قرض این شعرو می نویسم به خدا فقط قشنگ بود تو ه ازش لذت ببر
عاشقت باشم میميرم
يا عاشقت نباشم؟
نمیدانم کجا میبری مرا
همراهت میآيم
تا آخر راه
و هيچ نمیپرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی میميرم
يا عاشقم نباشی؟
اين که عاشقی نيست
اين که شاعری نيست
واژهها تهی شدهاند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!
با تو عاشقی کنم
يا زندگی؟
در بوی نارنجی پيرهنت
تاب میخورم
بیتاب میشوم
و دنبال دستهات میگردم
در جيبهام
میترسم گمت کرده باشم در خيابان
به پشت سر وا میگردم
و از تنهايی خودم وحشت میکنم.
بی تو زندگی کنم
يا بميرم؟
نمیدانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را میگذارم
آخر خط من.
باشد؟
بی تو زندگی کنم
يا بگردم؟
همين که باشی
همين که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآويزم به شانهی تو.
با تو بميرم
يا بخندم؟
امشب اسبت را میدزدم
رام میشوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت.
با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نيستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست؟
واژهها را نفرين میکنم
و آه میکشم
در آينهی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر.
من
بی تو
يعنی چی؟
غمگين که باشی
فرو میريزم
مثل اشک.
نه مثل ديوار شهر
که هر کس چيزی بر آن
به يادگار نوشته است.
تو بيشتر منی
يا من تو؟
در آغوشت
ورد میخوانم زير لب
و خدا را صدا میزنم.
آنقدر صدا میزنم که بگويی:
جان دلم!
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384 توسط M.H | لينك ثابت |


